تو رفتی و این، غم کمی نیست
درون شهری که همدمی نیست
چنان غریبم که گویی اینجا
هزار سال است،که آدمی نیست

چنان غریبم ،وخسته اینجا
وچون غباری نشسته اینجا
مثال مرغی شکسته اینجا
به شاخساری،و محرمی نیست

تو رفتی و من به آب رفتم
میان برگ کتاب رفتم
کنار خاکت به خواب رفتم
چنان که گویی دگر غمی نیست