تو رفتی و این، غم کمی نیست

تو رفتی و این، غم کمی نیست
درون شهری که همدمی نیست
چنان غریبم که گویی اینجا
هزار سال است،که آدمی نیست

چنان غریبم ،وخسته اینجا
وچون غباری نشسته اینجا
مثال مرغی شکسته اینجا
به شاخساری،و محرمی نیست

تو رفتی و من به آب رفتم
میان برگ کتاب رفتم
کنار خاکت به خواب رفتم
چنان که گویی دگر غمی نیست

                      هر شب به تو می اندیشیدم

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور


به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری


که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم


یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو


به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت


به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است


یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش


می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده


بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است


یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش


می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست


راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست


پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش


عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود


آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است


و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی


عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

هما میرافشار

رفتی دلم شکستی ، این دل شکسته بهتر

 

پوسیده رشته ی عشق ، از هم گسسته بهتر

 

من انتقامِ دل را هر گز نگیرم از تو

 

این رفته راهِ نا حق ، در خون نشسته بهتر

 

در بزم باده نوشان ای غافل از دل من

 

بستی دو چشم و گفتم ، میخانه بسته بهتر

 

چون لاله های خونین ریزد سر شگم امشب

 

بر گور عشق دیرین ، گل دسته دسته بهتر

 

آیینه ایست گویا این چهره ی غمینم

 

تا راز دل ندانی ، در هم شکسته بهتر

 

فرسوده بند الفت ، با صد گره نیرزد

 

پیمان سست و بیجا ، ای گل ، نبسته بهتر

 

 

گر یادگار باید از عشق خانه سوزی ...

 

داغی" هما" بسینه ، جانی که خسته بهتر

 

جوش شیرین

نانوا هم جوش شیرین می زند

 

 

بیچاره

 

 

                                                                     فرهاد