هزار سال گذشت و دیدمت آنروز

چه جادویی بود درظلمت دلت بامن

نشسته بود عروس خیال و تمنا

چه دلشکسته گزیدی همدمیت  با من

زحسرت دوری دلرمیده  و غمین

و گفته های عجیب آنشبت با من

نشستن و نوشیدن و غربت آندم

گرفتن و خوردن غمت به جان با من

پیاله پیاله حسرت و شوق سراب

ودرکشیدن هرپیاله ات با من

هزاربار نخل آرزویت ،آرزوی کمال

وهرهزاربارچیدن رطبت با من

به دل خیال توهم و سرای غریب

که من نشسته در انتظاربوی پیراهن

چراست به دورلبت انگبین وصال

مباد که نشیند امشب دشمنت بامن

بگو و بخند و برهان تو عدو

که ماندن تا قیامت در کنارت با من

عجب مدار زمردن شهره شهر

دو چشم خون فشان عزای دلبرت بامن