نخل آرزوت
هزار سال گذشت و دیدمت آنروز
چه جادویی بود درظلمت دلت بامن
نشسته بود عروس خیال و تمنا
چه دلشکسته گزیدی همدمیت با من
زحسرت دوری دلرمیده و غمین
و گفته های عجیب آنشبت با من
نشستن و نوشیدن و غربت آندم
گرفتن و خوردن غمت به جان با من
پیاله پیاله حسرت و شوق سراب
ودرکشیدن هرپیاله ات با من
هزاربار نخل آرزویت ،آرزوی کمال
وهرهزاربارچیدن رطبت با من
به دل خیال توهم و سرای غریب
که من نشسته در انتظاربوی پیراهن
چراست به دورلبت انگبین وصال
مباد که نشیند امشب دشمنت بامن
بگو و بخند و برهان تو عدو
که ماندن تا قیامت در کنارت با من
عجب مدار زمردن شهره شهر
دو چشم خون فشان عزای دلبرت بامن
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی ۱۲۷۸ ساعت توسط سیروس
|
به سراغ من اگر میایید